آوردن باد صبا مژدۀ بلبل از گل و بر سر پیمان آمدن او

گفت با بلبل که شادی کن کنون

زانکه دولت مر ترا شد رهنمون

چون بسی گفتیم از دستان تو

گل بیامد بر سر پیمان تو

بعد ازین شکرانه می‌باید مرا

زانکه کردم درد جانت را دوا

گفت معشوقت که از رفته مگوی

هرچه ماگفتمم از گفته مگوی