پشیمان شدن بلبل از عمر ضایع و در غفلت گذراندن

گفت بلبل و ای ازین جان باختن

خویش را اندر بلا انداختن

ای گل نوخاسته باری بیا

تا به بینی حال مسکین مرا

تا به بینی حال این بیچاره را

عاشق دل دادهٔ غمخواره را

من نمی‌دانم چه سازم در فراق

زانکه می‌سوزم ز تاب اشتیاق