جدا شدن آدم و حوا از یكدیگر

چون جدا شد آدم خاکی ز جفت

یک زمان از درد تنهائی نخفت

روز و شب در ناله و در گریه بود

او چو سرگردان میان پرده بود

در سر اندیب اوفتاده بیقرار

روز و شب گریان شده از عشق یار

زاب چشم او بسی دارو برست

ز آب چشم خود جهانی را بشست