حكایت مرد كر و قافله

بود وقتی در ره حج قافله

راه دور و رهروان پر مشغله

در میان قافله بُد رهروی

هر دو گوشش بود کر، مینشنوی

ناگهان آن مرد کر بر ره بخفت

قافله از جایگه ناگه برفت

کر بخفته بود زیشان بیخبر

بود مردی بازمانده همچو کر