حكایت
بر لب دریا همی شد عارفی
صاحب در گشته بر سر واقفی
دید مردی را مگر در پیش بحر
استاده بود با جانی بزهر
این سخن میگفت او با خویشتن
ای دریغا ای دریغا ما و من
ار دیغا باز ماندم این زمان
بر لب دریا شده خشکم زبان
بر لب دریا همی شد عارفی
صاحب در گشته بر سر واقفی
دید مردی را مگر در پیش بحر
استاده بود با جانی بزهر
این سخن میگفت او با خویشتن
ای دریغا ای دریغا ما و من
ار دیغا باز ماندم این زمان
بر لب دریا شده خشکم زبان