حكایت

دید مردی را یکی در چشمهٔ

در بر چشمه بکرده رخنهٔ

اندران رخنه نشسته بود او

در ز مردم بررخ خود بسته او

هر زمان در سوی چشمه تاختی

خویشتن در چشمه میانداختی

در میان چشمه خوردی غوطهٔ

بسته بد اندرمیانش فوطهٔ