حكایت

رفت پیش شاه محمود از یقین

ناگهی از عشق آن دریای دین

معرفت با شاه بحر و بر بگفت

هرچه بود ازوی به پیدا ونهفست

شاه دادش آنگهی درّی نفیس

برگرفت ورفت آن شیخ خسیس

خویشتن را در بر مردم فکند

در میان راه آن در هم فکند