حكایت
بود بیچاره دلی مجنون شده
دایماً شوریده چون گردون شده
بینوائی مفلسی بیچارهٔ
گشته او از خان و مان آوارهٔ
ناتوانی بیدلی سودا زده
هر دو عالم را بکل او پازده
عاشقی خوش بود و مجنونی شگرف
غرقه دیرینه این بحر ژرف
بود بیچاره دلی مجنون شده
دایماً شوریده چون گردون شده
بینوائی مفلسی بیچارهٔ
گشته او از خان و مان آوارهٔ
ناتوانی بیدلی سودا زده
هر دو عالم را بکل او پازده
عاشقی خوش بود و مجنونی شگرف
غرقه دیرینه این بحر ژرف