حكایت استاد نقاش

بود استادی عجایب ماه وسال

هردم ازنوعی ببازیدی خیال

پردیی در پیش رویش بسته بود

در پس آن پرده او بنشسته بود

از صورها مختلف او بی شمار

کرده اندر هر خیالی او نگار

ریسمانی بسته بد بر روی نطع

از صورها جمع کردی پیش نطع