غزل شمارهٔ ۱۱۲۲

اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر

زیرا برهنه‌ای تو و اندیشه زمهریر

اندیشه می‌کنی که رهی از زحیر و رنج

اندیشه کردن آمد سرچشمه زحیر

ز اندیشه‌ها برون دان بازار صنع را

آثار را نظاره کن ای سخره اثیر

آن کوی را نگر که پرد زو مصورات

وان جوی را کز او شد گردنده چرخ پیر