غزل شمارهٔ ۱۵۴
یک جرعه می زساغر جانانم آرزوست
سر مستئی زمیکنده جانم آرزوست
پائی زدم بدنبی و پائی به آخرت
نی این مرا فریبد و نه آنم آرزوست
از هر دو کون بی خبر و مست بندگی
آزادی زمالک و رضوانم آرزوست
افسرده شد دل از دم سرد هوای نفس
از جانب یمن دم رحمانم آرزوست