غزل شمارهٔ ۱۸۰
بزهر آلوده مژگان خواهدم کشت
طبیب من بدرمان خواهدم کشت
ندارد هیچ پروائی دل من
تغافلهای جانان خواهدم کشت
بنازی یا نگاهی سازدم کار
بلطفی با باحسان خواهدم کشت
بخوابم دوش حرف وصل میگفت
مگر امروز هجران خواهدم کشت
بزهر آلوده مژگان خواهدم کشت
طبیب من بدرمان خواهدم کشت
ندارد هیچ پروائی دل من
تغافلهای جانان خواهدم کشت
بنازی یا نگاهی سازدم کار
بلطفی با باحسان خواهدم کشت
بخوابم دوش حرف وصل میگفت
مگر امروز هجران خواهدم کشت