غزل شمارهٔ ۱۱۳۲
چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر
چونک ببردی دلی پرده او را مدر
چشم تو چون رهزند ره زده را ره نما
زلف تو چون سر کشد عشوه هندو مخر
عشق بود دلستان پرورش دوستان
سبز و شکفته کند باغ تو را چون شجر
وجهک وجه القمر قلبک مثل الحجر
روحک روح البقا حسنک نور البصر