غزل شمارهٔ ۲۰۶
من و یاد خدا دگر همه هیچ
بندگی و فنا دگر همه هیچ
شمع بیگانه پرتوی ندهد
من و آن آشنا دگر همه هیچ
صمدم بس بود دگر همه پوچ
صحبت با خدا دگر همه هیچ
دل پر درد و شاهد غیبی
عشق مرد آزما دگر همه هیچ
من و یاد خدا دگر همه هیچ
بندگی و فنا دگر همه هیچ
شمع بیگانه پرتوی ندهد
من و آن آشنا دگر همه هیچ
صمدم بس بود دگر همه پوچ
صحبت با خدا دگر همه هیچ
دل پر درد و شاهد غیبی
عشق مرد آزما دگر همه هیچ