غزل شمارهٔ ۲۷۹
یاد آن روز که از زلف گره وا میکرد
دو جهان بستهٔ آن جعد چلیپا میکرد
نظری سوی من خسته نهان می افکند
نگه حسرتم از دور تماشا میکرد
تیر مژگان بدم میزد و جانم به دعا
تبر دیگر بهمان لحظه تمنا میکرد
هر چه میدید در اینملک بغارت میداد
هر چه میدید درین بادیه یغما میکرد