غزل شمارهٔ ۳۳۸

در دل شب خبر از عالم جانم کردند

خبری آمد و از بی‌خبرانم کردند

گوش دادند و در آن گوش سروش افکندند

دیده دادند و سر دیده روانم کردند

آشنائی بتماشا گه رازم دادند

آنگه از دیده بیگانه نهانم کردند

مستیم را بنقات حمشی پوشیدند

زین سراپرده چو خورشید عیانم کردند