غزل شمارهٔ ۱۱۴۹

فغان فغان که ببست آن نگار بار سفر

فغان که بنده مر او را نبود یار سفر

فغان که کار سفر نیست سخره دستم

که تا ز هم بدرم جمله پود و تار سفر

ولیک طالع خورشید و مه سفر باشد

که تاز گردششان سایه شد سوار سفر

سفر بیامد وزان هجر عذرها می‌خواست

بدان زبان که شد این بنده شرمسار سفر