غزل شمارهٔ ۳۶۹

غم فراق تو ای دوست بی‌شمار بود

بدل چو غصه گره شد یکی هزار بود

نهان کنم غم عشق تو را چو جانم سوخت

که تا دلم بدرون شمع این مزار بود

به هیچ چیز بجز وصل یار خوش نشود

دل ار خوش است بغیری ببوی یار بود

خوشا دلی که بجز حق بکس نگیرد انس

اگر غمی رسدش دوست غمگسار بود