غزل شمارهٔ ۱۱۵۱

قدح شکست و شرابم نماند و من مخمور

خراب کار مرا شمس دین کند معمور

خدیو عالم بینش چراغ عالم کشف

که روح‌هاش به جان سجده می‌کنند از دور

که تا ز بحر تحیر برآورد دستش

هزار جان و روان‌های غرقه مغمور

گر آسمان و زمین پر شود ز ظلمت کفر

چو او بتابد پرتو بگیرد آن همه نور