غزل شمارهٔ ۱۱۵۲

ببین دلی که نگردد ز جان سپاری سیر

اسیر عشق نگردد ز رنج و خواری سیر

ز زخم‌های نهانی که عاشقان دانند

به خون درست و نگردد ز زخم کاری سیر

مقیم شد به خرابات و جمله رندان را

خراب کرد و نشد از شراب باری سیر

هزار جان مقدس سپرد هر نفسی

در آن شکار و نشد جان از آن شکاری سیر