غزل شمارهٔ ۴۰۲

جان از لطافت بدنش تازه می‌شود

دل از حلاوت سخنش تازه می‌شود

هر دم حیات تازه از آن خط بدل رسد

گوئی که دم بدم چمنش تازه می‌شود

او میکند تبسم و من میروم ز خود

مستیم هر دم از دهنش تازه می‌شود

چون غنچه بیندم شکفد چون گل از نشاط

گوئی که دل ز حزن منش تازه می‌شود