غزل شمارهٔ ۴۱۳

زاهدم گفت زهد می‌باید

از من این کارها نمی‌آید

جام می گیرم ار بکف گیرم

شاهدی گر کشم ببر شاید

زهد جز اهل عقل را نسزد

رند را جام باده می‌باید

من و مستی و عشق مه رویان

ناصحم بهر خویش می‌لاید