غزل شمارهٔ ۴۲۰

بشارت کز لب ساقی دگر می صاف می‌آید

صفای سینه داده بر سر انصاف می‌آید

رسید این مژده از بالا بشارت ده حریفان را

که عنقای می صافی ز کوه قاف می‌آید

همه عالم ز یک می مست لیکن اختلافی هست

ز عاشق نیستی خیزد ز زاهد لاف می‌آید

ز یکجا مست مستیها تفاوت شد ازین پیدا

که زاهد می‌کشد دُردی و ما را صاف میآید