غزل شمارهٔ ۴۳۸

از پای تا سر چشم شو حسن و جمالش را نگر

ور ره نیایی سوی او بنشین جمالش را نگر

در نرمش ار بارت دهد از چشم مستش باده کش

زان باده چون دل خوش شوی غنج و دلالش را نگر

گیسوی عنبر بوی او وان زلف تو بر توی او

وان نرگس جادوی او آن خط و خالش را نگر

افسونگری‌ها را به بین وان جادوئیها را ببین

صد فتنه آرد یکنظر چشم غزالش را نگر