غزل شمارهٔ ۱۱۶۸

جان خراباتی و عمر بهار

هین که بشد عمر چنین هوشیار

جان و جهان جان مرا دست گیر

چشم جهان حرف مرا گوش دار

صورت دل آمد و پیشم نشست

بسته سر و خسته و بیماروار

دست مرا بر سر خود می‌نهاد

کای به غم دوست مرا دست یار