غزل شمارهٔ ۶۱۳
آمدهام بدینجهان تا که ز نی شکر برم
نامدهام که از شکر قصه برم خبر برم
چیست شکر دهان او نی غم آاندهان او
این نی پر گره بهم در شکنم شکر برم
جهد کنم در این سفر تا که ذخیره را بسی
تنگ شکر ز معدنش بر سر یکدیگر برم
بسته کمر ببندگی ناله کنان ز خود تهی
لب بلبش چو نی نهم از لب او شکر برم