غزل شمارهٔ ۶۳۸

چنان شدم که قبیح از حسن نمی‌دانم

مپرس مسئله از من که من نمی‌دانم

جنون عشق سراپای من گرفت از من

چنان که پای ز سر سر ز تن نمی‌دانم

مر از خویش برون کرد و جای من بنشست

کنون رهی بسوی خویشتن نمی‌دانم

شراب حسن از وصاف میکشم بیظرف

صراحی و قدح و جام و دن نمی‌دانم