غزل شمارهٔ ۶۵۴

بسوی او نگرم کان ناز می‌بینم

و گر بخویش سرا پا بناز می‌بینم

دل ار غمین شود آن راز خویش می‌یابم

و گر خوش است از آن دلنواز می‌بینم

بآسمان و زمین بینم ار بدیدهٔ دل

جبال معرفت و بحر راز می‌بینم

غبار غیر ز مرآت دل چو می‌روبم

بر وی جان دری از غیب باز می‌بینم