غزل شمارهٔ ۶۷۱

ما ز مافوق فلک در بحر و بر افتاده‌ایم

در تک این بحر اخضر چون گهر افتاده‌ایم

جامه نیلی کرده و بر حال ما بگریسته

تا چو اشک این آسمان از نظر افتاده‌ایم

گرچه اسرار دو عالم در دل ما مضمر است

لیک از خود در دو عالم بیخبر افتاده‌ایم

میبرند از نخل عمر ما ثمر گر عالمی

بهر خود در باغ دنیا بی ثمر افتاده‌ایم