غزل شمارهٔ ۱۱۹۸

سیمرغ کوه قاف رسیدن گرفت باز

مرغ دلم ز سینه پریدن گرفت باز

مرغی که تا کنون ز پی دانه مست بود

درسوخت دانه را و طپیدن گرفت باز

چشمی که غرقه بود به خون در شب فراق

آن چشم روی صبح به دیدن گرفت باز

صدیق و مصطفی به حریفی درون غار

بر غار عنکبوت تنیدن گرفت باز