غزل شمارهٔ ۸۷۳
شعلهٔ حسنی ز رخسار بتان افروختی
آتشی در ما زدی از پای تا سر سوختی
قامت بالا بلندان بر فلک افراختی
در هواشان شعلهٔ دل تا فلک افروختی
برقی از نورت درخشان کردی از مه طلعتان
ساختی با بیوفایان خرمن ما سوختی
گر نه استاد ازل در پرده بودی جلوهگر
چشم فتان ازکجا این دلبری آموختی