غزل شمارهٔ ۹۲۲

گه بایمای تغافل دل ما می‌شکنی

گه بمژگان سیه رخنه درو می‌فکنی

جای هر ذره دلی در بن موئی داری

دل ز مردم چه ربائی و بصد پاره کنی

می‌ نگویم که دل از من مبر ای مایهٔ ناز

چونکه بردی نگهش دار چرا می‌شکنی

چون بگویم که نقاب از رخ چون مه برگیر

رخ نمائی و ربائی دل و برقع فکنی