غزل شمارهٔ ۱۲۰۵

سیر نگشت جان من بس مکن و مگو که بس

گر چه ملول گشته‌ای کم نزنی ز هیچ کس

چونک رسول از قنق گشت ملول و شد ترش

ناصح ایزدی ورا کرد عتاب در عبس

گر نکنی موافقت درد دلی بگیردت

همنفسی خوش است خوش هین مگریز یک نفس

ذوق گرفت هر چه او پخت میان جنس خود

ما بپزیم هم به هم ما نه کمیم از عدس