غزل شمارهٔ ۱۲۰۶
سوی لبش هر آنک شد زخم خورد ز پیش و پس
زانک حوالی عسل نیش زنان بود مگس
روی ویست گلستان مار بود در او نهان
جعد ویست همچو شب مجمع دزد و هر عسس
کان زمردی مها دیده مار برکنی
ماه دوهفتهای شها غم نخوریم از غلس
بیتو جهان چه فن زند بیتو چگونه تن زند
جان و جهان غلام تو جان و جهان تویی و بس