غزل شمارهٔ ۹۵۹

هر آن دلرا که با یاریست خوئی

ز گلذار حقیقت هست بوئی

ندارد او سر دنیا و عقبی

که دارد پای آمد شد بکوئی

دلی کوشد اسیر زلف یاری

دو عالم را نمی‌گیرد بموئی

بود خاطر پریشان هر که او را

رسید از زلف عنبر بوی بوئی