غزل شمارهٔ ۱۱

ز درد عشق، دل و دیده خون گرفت مرا

سپاه عشق، درون و برون گرفت مرا

گرفت دامن من اشک و بر درش بنشاند

کجا روم ز درد او که خون گرفت مرا

کبوتر حرمم من، گرفت بر من نیست

عقاب عشق ندانم، که چون گرفت مرا

به سر همی رودم دود و من نمی‌دانم

چه آتش است که در اندرون گرفت مرا