غزل شمارهٔ ۱۵

اگر حسن تو بگشاید، نقاب از چهره دعوی را

به گل رضوان بر انداید، در فردوس اعلی را

وگر سرور سر افرازت، زجنت، سایه بردارد

دگر برگ سر افرازی، نباشد شاخ طوبی را

بهار عالم حسنت، جهان را تازه می‌دارد

به زنگ اصحاب صورت را، به بوار باب معنی را

فروغ حسن رویت کی، تواند دیده هر بیدل؟

دلی چون کوه می‌باید، که بر تابد تجلی را