غزل شمارهٔ ۳۱

باز آمد ای بخت همایون به سعادت

چون جان گرامی، به بدن، روز اعادت

از غمزه، سنان داری و در زیر لبان، قند

چون است به قصد آمده‌ای یه به عیادت؟

مهری است کهن، در دل و جان من و آن مهر

همچون مه نوروز به روزست سیادت

در قید چه داری به ستم؟ صید رها کن

او خود، به کمند تو در آید، به ارادت