غزل شمارهٔ ۴۰

دلی چو زلف تو سر تا به پای، جمله شکست

ز سر برآمده، در پا فتاده، رفته ز دست

ز من برید و به زلفت بریده‌ات پیوست

به پای خویش آمد به دام و شد پا بست

زهی لطافت آن قطره‌ای که مهری یافت

ربوده گشت و ز تردامنی خویش برست

تو در حجاب ز چشمم، چو ماهی اندر سی

منم اسیر به زلفت چو ماهی اندر شست