غزل شمارهٔ ۴۳

تا بر نخیزی، از سر دنیا و هر چه هست

با یار خویشتن، نتوانی دمی، نشست

امشب، چه فتنه بود که انگیخت چشم او

کاهل صلاح و گوشه نشینان شدند مست

عاشق ندید، در حرم دل، جمال یار

بر غیر یار، تا در اندیشه، در نبست

صوفی به رقص، بر سر کوی، بکوفت پای

عارف ز ذوق، بر همه عالم فشاند دست