غزل شمارهٔ ۴۹
تا به هوای تو دل، از سر جان، برنخاست
از دل بیطاقتم، بار گران ، برنخاست
عشق تو تا جان و دل، خواست، که یغما کند
تا جگرم خون نکرد، از سر آن، برنخاست
بر دل نازک تو را، بود غباری، ز من
تا نشدم خاک ره، آن زمیان، برنخاست
سرو نخوانم تورا، کز لب جوی بهشت
چون قد زیبای تو، سرو روان برنخاست