غزل شمارهٔ ۵۱
من خیال یار دارم، گر کسی را بر دل است
کز خیال او شوم، خالی، خیالی باطل است
چشم عیارش، به قصد خواب هرشب تا سحر
در کمین مردم چشم است و مردم، غافل است
عشق، در جان است و می، در جام و شاهد، در نظر
در چنین حالت، طریق پارسایی، مشکل است
بر نمیدارد حجاب، از هودج لیلی، صبا
تا خلایق را شود روشن، که مجنون، عاقل است