غزل شمارهٔ ۵۳

رفیقان! کاروان، امشب، روان است

دل مسکین من، با کاروان است

زمام اختیار، از دست ما رفت

زمام اکنون، بدست ساروان است

نگارم رفت و چشمم ماند، در راه

ولی اشکم هنوز از پی، روان است

امید زندگانی، از که دارد؟

دل مسکین من، چون او روان است