غزل شمارهٔ ۵۴

چشم سر مست خوشت، فتنه هشیاران است

هر که شد مست می عشق تو، هشیار، آن است

در خرابات خیال تو خرد را ره، نیست

یعنی او نیز هم از زمره هشیاران است

دلم از مصطبه عشق تو، بویی بشنید

زان زمان باز مقیم در خماران است

عشق، باروی تو هر بوالهوسی، چون بازد؟

عشق، کاری است که آن، پیشه عیاران است