غزل شمارهٔ ۶۵

نه ز احوال دل بی‌خبرانت، خبری است

نه به سر وقت جگر سوختگانت، گذری است

گفته‌ای، باد صبا با تو بگوید، خبرم

این خبر پیش کسی گو، که شبش را سحری است

بر سرم آنچه ز تنها و فراقت، شبها

می‌رود با تو نگویم، که در آن دردسری است

نظر من همه با توست، اگر گه گاهی

نکنم دیده به سوی تو درآنم، نظری است