غزل شمارهٔ ۷۱
جان من میرقصد از شادی، مگر یار آمدست
میجهد چشمم همانا وقت دیدار آمد ست
جان بیمارم به استقبال آمد، تا به لب
قوتی از نو مگر، در جان بیمار آمد ست
میرود اشکم که بوسد، خاک راهش را به چشم
بر لبم، جان نیز پنداری بدین کار آمد ست
زان دهان میخواهد از بهر امان، انگشتری
جان زار من که زیر لب، به زنهار آمد ست