غزل شمارهٔ ۸۰

یار ما را یار بسیارست تا او یار کیست

دل بسی دارد ندانم، زان میان، دلدار کیست

خاک پایش را تصور می‌کند در چشم خویش

هر کسی تا کحل چشم دولت بیدار، کیست

میدهم جان و ستانم عشوه، این داد و ستد

جز که در بازار سودای تو، در بازار کیست

خواستم مردن به پیشش گفت رویش کار خود

کین نه کار توست ای جان و جهان پس کار کیست