غزل شمارهٔ ۱۰۳

دل، در برم گرفت و پی یار من برفت

لب بوسه داد و جان و روان از بدن برفت

چون دید دل، که قافله اشک می‌رود

با کاروان روان شد و از چشم من برفت

بلبل شنید ناله من، در فراق یار

مستانه، نعره‌ای زد و از خویشتن برفت

آن کس که باز ماند ز جانان برای جان

یوسف گذاشت، در طلب پیرهن برفت