غزل شمارهٔ ۱۰۴

بر سر کوی غمش، بی سروپا باید رفت

گاه با خویش و گه از خویش جدا، باید رفت

تا به مقصود از این جا که تویی، یک قدم است

قدمی از پی مقصود، فرا باید رفت

رهبری جو، که درین بادیه هر سوی رهی است

مرد سرگشته چه داند که کجا باید رفت

تا نگویی سفر صوب حجازست صواب

وقت باشد که تو را راه خطا، باید رفت