غزل شمارهٔ ۱۰۵

باز دل سودای آن زنجیر مو، از سر گرفت

آتشم بنشسته بود از شمع رویش، در گرفت

زهد خشک و دامن تر، آتش ما، می‌نشاند

عشقش این بار آتشی در زد، که خشک و تر، گرفت

موکب سلطان حسن او، عنان عشق، تافت

سوی دارالملک جان، و آن مملکت، یکسر گرفت

نیم شب سودای حسنش، بر در دل حلقه زد

حلقه دیوانگی زد، عقل و راه در گرفت